پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٤

... جرعه ای فشان برخاک

 

این خیلی خوبه که پنجره خونه ما یه لبه پهن داره ... یه لبه پهن با یه ارتفاع خوب ، چه از توی خونه چه از بیرون که نه طبقه بلندی داره ... ... اینجا رو من برای سیگار کشیدن کشف کردم ... روزا میتونی آدمها رو ببینی ... بچه هایی که اون پایین بازی میکنن ... زنهایی که کلی خرید کردن ... ... سیگار میکشم و دید مزنم ... حالا رسیده به نصفه هاش ... همیشه نصف دومش خیلی زودتر تموم میشه ... درست وقتی تموم میشه که ازش انتظار نداری ...

 اما شبا ... شبا میشه پنجره های روشن رو ببینی و نور ماشینهایی که از جاده ها میگذرند ... سیگار میکشم و می بینم ... گاهی هم نگاه میکنم و هیچی نمیبینم ... ....

 

 لحظه ای که دیگه تصمیم میگیری آخرین پک رو بزنی و سیگار و خاموش کنی ، یه دل کندن به تمام معناس ... میشه فکر کنی که شاید یه نصفه پک دیگه هم بشه ازش گرفت ...اما اگه مزه گس فیلتر و بده چی؟  ...

وقتی لب پنجره م ، به اون نصفه پک آخری ، یه فرصت دیگه میدم ... ته فیلتر و دو انگشتی فشار میدم تا توتون باقیمونده ازش رها بشه و این نه طبقه رو بره پایین ...  تو روز ، نصفه پک همینطور دود میکنه و میره پایین ... اگه اندازه اش کافی نباشه از نیمه راه خاموش میشه ... تو شب اما دودی نمیبینی ... بجاش یه قرمزی کوچولوئه که هی سرخ تر میشه ...

 

یه کم بیشتر که تا بشی میتونی تا آخرین لحظه همراهش باشی ... احساس میکنم فاصله ام با نقطه سرخ یه لحظه ثابت مونده ... تخدیر باقی پک ها کار خودش رو کرده ... منم میرسم نه طبقه  پایین تر ... جای خاکستر ها ...

 

minimalist
چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤

عرض حال ۲

 

VCD   کریس دی برگ روتو دستگاه میگذارم ... صدارو زیاد میکنم که روم رو برگردونم طرف کامپیوتر ... ولی تصمیم میگیرم یه کم ببینم ...High on Emotion  یکباره یه چیزی تو نگاه کریس دیبرگ میبینم ... تعجب میکنم... دوباره با امید یه کلوزآپ دیگه نگاه میکنم... چه زیباست... کاش منم الان اونجابودم و ... نمیدونم شاید میرقصیدم ... ... این چیزی که دیدم چه قدر شبیه اون چیزیه که تو نگاه شجریان هست و دوستش دارم ... شاید خنده دار باشه... ...

سر صبحی نمیدونم چرا از بی حوصله گی یا هرچی که بود تلوزیون رو روشن کرده بودم و وبلاگ میخوندم ... یه کم احساس گرسنگی میکردم ...  دست چین های میانبرهای 30 ثانیه ای ... مجری هم راجع به تعطیلات و پر کردن اوقات فراغت بچه ها حرف میزد ... احساس گرسنگیم بیشتر میشد اما هنوز نمیخواستم چیزی بخورم ... حتی چای ... مهمون برنامه که آقای مهندس نامیده میشد ، راجع به فضای کلاس تابستونی حرف میزد ... برگشتم و نگاهش کردم ... مهندس جزایری بود ... گویا دیگه دمب موهاش رو کوتاه کرده ... ( داره Border Line رو میخونه ... موهام سیخ شده ...میندازم گردن سرمایی که از فن کوئل میاد ... ) ...آره میگفتم ... یه پیرهن بنفش پوشیده با یه کت بادمجونی ... اما من و یاد یه چیز دیگه هم انداخت ... یه بار بابا بهش رو انداخت ... برای کار ... اونم قرار شد با شیخ زین الدین! (مشاور باوند)... (... Never will forget , way you look tonight  ...) ... صحبت کنه ... فکر کنم 2 یا 3 سال پیش بود ... دیگه نمیتونم گرسنگی رو تحمل کنم میرم و دو تا سیب ریز و لک زده میارم ...باید یه جوری ساکتش کرد  ... ... مهندس جزایری چند تا از نقاشیهای بچه ها رو همنشون داد ... موضوعش یه خاطره خوب در کنار یه خاطره بد بود ... یه بچه خاطره بدش وقتی بود که خورده بود زمین و زانوی شلوارش قلوه کن شده بود ... خاطره خوبش هم  وقتی که خاله اش بهش هزار تومن داده بود ... یکی دیگه بدش ، روزی بوده که اومده خونه دیده همه سیاه پوشیدن برای مردن مادر بزرگش ... خاطره خوبش هم اولین باری بود که رفته بود شمال و پاش رو کرده بود تو آب ... (... Have you forsaken me ? ... شاید پا شم و برم فن رو خاموش کنم ...)

 

minimalist
سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

عرض حال .

 

 

نیازمندیها رو از لابلای صفحه های بی خاصیت همشهری درمیارم ... روی صفحه اول درشت تعداد صفحات رو حک کردن ... میگم : خوب! امروز 122 صفحه است ... تو میگی صفحه چنده ؟ ...  تو میگی 54 ، ... من میگم 52 ... نیازمندیها رو باز میکنم ... استخدام مهندس صفحه53 است ... دیگه یاد گرفتیم ...

 

minimalist
شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

هوانورد.

مارتين اسکورسيزی.

لئوناردو ديکاريو

کيت بلانشت و ...

 

سينما سپيده سئانس ۲۲

 

هوارد :

یک فیلمساز_هوانورد بلند پرواز و عیاشه که از دوران کودکی دو چیز رو همراه داره یکی رویای دو بخشیِ فیلمساز بزرگترین فیلم تاریخ بودنه و همینطور هوانوردی بزرگ شدن . اما چیز دومی که همیشه همراهشه و بازی این نقش رو جذاب تر میکنه وسواسی بودنه .

 

بی تعارف فیلم به غیر از بعضی صحنه های میخکوب کننده و استادانه ساخته شده اش هیچ جذابیتی برای دنبال کردن نداره . ایده های آمریکایی بزرگترین شدن ( جایی که بزرگترین فیلم تاریخ ، پرهزینه ترین معنی میشه و بهترین هواپیما بزرگترین هواپیما ) عیاشی که نه خوبه و نه بد و صرفا در فیلم حظور داره ( که اگه فیلم مثل آخرین وسوسه مسیح باشه حتما کلی صحنه حذف شده داشته ) و بالاخره چیزی که بدون هیچ منطقی دائم تو فیلم خود نمایی میکنه وسواسی بودن هوارد به خاطر تجربه ای که در بچگی داشته است .

 

از فصلهای فیلم فقط به آشنایی با کیتی اشاره میکنم . هوارد با هواپیما روی آب فرود میاد و ، خانمی رو که تو ساحل همراه یه سیاه پوست ، بیقیدانه نشسته و آرایش میکنه، به اسم صدا میزنه و با هم میرن گلف بازی کنن !

 

 

 

minimalist
شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳

ميز دونفره .

طرز تهیه میزکامپیوتربرای دو نفر :

 

مواد لازم : در آشپزخانه ( یا درهای بی استفاده  مشابه)  ، چهارپایه 2 عدد ، و دیگر هیچ .

 

طرز تهیه : ابتدا چهار پایه ها را در محل مورد نظز با فاصله 120  سانتیمتر از یکدیگر به صورت کاملا طراز قرار داده ، سپس در تهیه شده را روی آن به صورت افقی قرار دهید . ... میز حاضر است .

 

فوت و فن :

1 . بهتر است از چهارپایه های چوبی با پایه های ذوزنقه ای به ارتفاع حدود 70 سانتیمتر استفاده کنید .بدین ترتیب میز شما با احتساب ضخامت در ارتفاع استاندارد حدود 74 سانتیمتررا خواهد یافت .

2.  بهتر می باشد در را در کنج دیوار قرار دهید تا از دو طرف لنگر احتمالی در خنثی گردد .

3. دستگیره در را طرف دیوار قرار دهید .

4. در صورتی که خانه اجاره ایست یا به هر دلیل دیگر مایل به میخ و پیچ کاری در نیستید میتوانید با قرار دادن مانیتورها روی راستای عمودی چهارپایه ها استحکام خوبی بدست آورید .

5. case  کامپیوتر را روی زمین قرار دهید .

6. اگر در هنگام تهیه چهارپایه دقت کنید صاحب زیر پایی هم میشوید .

 

آگهی بازرگانی :

چهار پایه را از چهار پایه فروشی های معتبر پل چوبی ابتیاع فرمائید . 

 

minimalist
سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳

خر زمين زدن .

 

شب قرار فردا رو میگذاریم و بعد از 80 نود دقیقه تلفن می خوابیم ...

صبح با کم خوابی شروع میشه .......... اوه حال ندارم تعریف کنم ........  عصر با دلشوره داریم برمیگردیم خونه که به همه همه چیز رو خبر بدیم  ...از خوش حالی باقلی پلو با مرغ دیگه خبری نیست ... " انگار خر زمین زدیم !" و تازه زنگ راند اول رو میزنن ...

 

 

سخت ترین روزای زندگی پیش اومدن ...البته سخت ترین تا به حال  ... کی می دونه سختی های دیگه چه قدرن ؟ یا وقتی پیش میان آدم چه قدر انرژی برای مواجهه با هاشون داره ...

 

فشار رو روی سینه ام  حس میکنم و سخت نفس می کشم ... 3 روز تمام  رو با ناراحتی نصفی از وجودت ... با بیم و امید ( که این وسط سهم بیم خیلی بیشتر از امید های لحظه ای بوده ) ... 3 روز طی شده ...

 

آره اگه کسی نصفی از وجود آدم باشه درد و ناراحتیش کم کم ، متاستاز میده به اون نصفه دیگه ...  سرطان شیرینیه ... باور کنید راست میگم ... امروز خیلی بیشتر مطمئن ام که ما دو تا یه نفریم ...

 

یعنی فردا ساعت شیش عصر ما تو خونه مونیم ؟

 

هنوز 33 ساعت پر از ماجرا داریم ... یعنی یلدای امسال  تمومی هم داره ؟

 

minimalist
یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳

Elmo

الموElmo))* خیلی فرق کرده ...کاراش یه شکل دیگه شده ... به کارش تو دفتر خوب چسبیده ...درس هاش هم خوب پیش میره ... یه چیزایی هم که به قول خودش حاصل کشف و شهوده راجع به فضای مدرسه نوشته که فوق العاده اس : «جملات معقول تو مقاله ای راجع به امور محسوس! » ... اگرچه تو ذهنش پر از سوالهای هنوز نپرسیده اس اما ... صورتش باز تر شده ... دیگه فقط رنگ پریدگی کم خونی توش نیست ... اصلا بچه ام خوشگل شده ! ... ...

... المو بچه مونه ...بچه معنوی ... بچه مون خیلی خُله ... خیلی دقیقاً یعنی {خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...ـــیلی } ... اولین روزی که دیدمش واستاد پیش مادر معنویش و وسط خاطره ش انگشتش رو گرفت طرف من و گفت :« ... از ایشون هم بی قواره تر !... » ... ... ... اولین باری هم که به من گفت بابا یادمه ... با اون و مادرش داشتیم تو ولیعصر راه می رفتیم که گفت دلش از این خاکشیرا میخواد ... وقتی براش یه لیوان خریدم ... انگار که یه چیزی کشف کرده باشه با هیجان گفت: مرسی«علی بابا !» ... از اون روز من شدم علی باباش ... باباش ... ...

... شاید براتون پیش اومده باشه که دلتون بخواد کسی که دوستش دارین هم تجربه خوب شما رو تکرار کنه ... چند هفته پیش به خانمم گفتم غلط نکنم المو عاشق شده اون موقع خودش هم نمی دونست... ...اما حالا جونش برای عزیزش در میره ...با دیدنش خیلی یاد خودمون می افتم ... هم برای المو خوشحالم هم خودم حال خوشی دارم ... کاش ته این ماجرا هم مثل مال ما خوب باشه ... ... المو شاد باشی ... امیدوارم جواب سوالهات همونایی باشه که فکر میکنی ...

 

* تو فیلم در جستجوی Nemo یه ماهی آبی رنگ حواس پرت بود که همه چیز و اشتباه می گفت ... تا جایی که به خود نیمو هم اشتباهی گفت المو ! ... ... واسه همین اسم بچه مون رو گذاشتیم المو !!

minimalist
جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۳

لاک پشت ها هم پرواز ميکنند ؟‌

لاکپشتها ...

ابتدا یک خبر عرض کنم تا دیر نشده استفاده کنید : رستوران گل و بلبل جنب سینما سپیده در ماه مبارک رمضان برای نهار هم باز است ... نشان به آن نشان که سالن شماره دو آن سینمای محترم در هنگام پخش فیلم لاک پشتها هم پرواز میکنند پر از دود کباب شد و ساعت سه و نیم دل کسانی را کباب کرد که مثل ما نهار چندان دندان گیری گیرشان نیامده بود تا دزدکی میل کنند ... ... از این گذشته این سالن مشکل بزرگ نوفه (noise) هم دارد که سر و صدای بیرون در ردیف های انتهای سالن و حتی تا وسطهای سالن خیلی واضح میشنوند که این مهم با توجه به زحماتی که آقای قبادی جهت دالبی کردن صدای فیلم کشیده اند قابل توجه است ...

خود لاک پشتها که خیلی حضور کم وزنی تو فیلم دارن ...اما قبادی خواب و خیال مردم عراق رو برای بهبود شرایط به واسطه آمریکا به رویای لاک پشته تو داستان معروف تشبیه میکنه که میخواد به کمک بال های عآریه ای اون دو مرغابی پرواز کنه ...

قبادی در فیلم های دیگرش هم نشان داده بود که پرداختن به وضعیت جامعه کردها از دغدغه های اصلی ایشان است ... اما تصویری که از فیلم لاکپشت ها در ذهن من پیدا شده متاسفانه کمتر برایم باورپذیره تا مثلا آواهای سرزمین مادری ... من ابتدا فکر کردم آن هنر پشه پیر عینکی که با یک چمدان به دنبال پسر پیشگو میگشت هنوز دنبال حناره میگردد ! ( که اگر این طور بود جالب میشد چیزی شبیه یک سه گانه مرتبط )

اگرچه فیلم از فضای قوی( و البته به شدت تیره) برخورداره اما انتظار من رو به عنوان مخاطب برآورده نکرد . در قصه فیلم زورگویی های نویسنده مخاطب رو می رنجونه ... اصرار فیلم به نشون دادن خشونتی که همه از ابتدای فیلم متوجه اش شده اند هم واقعا جز آزار بصری بیننده چه تاثیری میتونه داشته باشه ... ... صحنه هایی مثل تجاوز گروهی سربازا به آگرین یا تلاش آگرین برای کشتن پسر کوچکش واقعا چه منطقی رو پشت سر داره ؟ ...مثلا آیا نشون دادن خواب پسر پیشگو در این مورد کافی نبود ؟...t

خلاصه اینکه توانایی قبادی به نظر من در فیلم نامه نویسی به اندازه قدرتش در فیلم سازی نیست ؛ اصلا معلوم نیست تو فضایی که اینقدر رئال به یه موضوع تاریخی اونم در زمان حال می پردازه وجود یه پسر بی دست پیشگو یا یه پسر بچه دو- سه ساله حرام زاده با یه چشم چپ یا یه پسر بچه ده -دوازده ساله که همه بزرگای ده رو رو نوک انگشت میچرخونه و همه کار از خرید و چونه زنی و نصب آنتن های ماهواره و اسلحه و ... رو بر عهده داره چه معنی سمبلیک یا کمک کنی به روند فضا سازی فیلم داره ؟ ...یا همین پسر فوق العاده که هنوز پشت لبش هم سبز نشده به زور میخواد با دختری رابطه برقرار کنه ... ... شاید فقط قبادی می خواسته از سنگینی و زشتی صحنه های قتل و تجاوز و مین و ترس با خوش مزگی و دروغ پردازی های کاک ستلایت با دوچرخه اش که آینه و بوق و ضبط ! هم داره , کم کنه ... ... به هر رو زبان فیلم به نظر من مغشوشه و یکپارچگی نداره ... تو این فضا آدم نمیتونه حضور سمبل ها رو (اگر واقعا وجود دارن ) درک کنه و به لایه های زیرین داستان برسه .

یاد فیلم پیانیست افتادم ... اگرچه این دو فیلم خیلی با هم متفاوتن اما صحنه های خشن پیانیست به مراتب بیشتر از صحنه های لاک پشتها است ولی کل فیلم تاثیر خوبی رو آدم میذاره ... بعد از اون خفه گی آزار دهنده فیلم یک بار دیگه زندگی رو ارائه میکنه ... اما به قول خانم بعد از لاک پشت ها آدم میخواد هر چه زودتر فیلم رو بالا بیاره تا از شرش راحت بشه ...

 

... سوالی که از خودم می پرسم اینه «لاک پشتها هم پرواز میکنند » اصلا برای کی و برای چی ساخته شده ؟ ...برای من که صدای دالبی چندین هزار یورویی اون رو در سالن شماره 2 سینما سپیده تنها با یه باند فزرتی با رایحه دود کباب چلوکبابی مجاور شنیدم واز یه پرده ۵/۳*5 محقر دیدمش ؟ ...

 

minimalist
یکشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸۳

۲۱ گرم

21grams

Directed by : Alejandro Gonzalez Inarittu
Starring :   Sean Penn
      Benicio Del Toro
      Noami Watts
      Lisa Sanchez
      Danny Huston
Music by : Gustavo Santaolalla

فیلمی که منو تو فضاش برده و با نوع خاص تدوینش آدم رو وادار به حل کردن یه پازل تو در تو میکنه ... پازلی از صحنه هایی که با سر نخهای نه چندان پیچیده اش با آزمون و خطای مخاطب پشت سر هم ردیف میشن و یه داستان جذاب رو شکل میدن ... گفتم یه داستان جذاب ؟ اعتراف میکنم که باید یه بار همه داستان رو از اول برای خودم به ترتیب  ( نه ترتبیبی که فیلم روایت میکنه ) تعریف کنم تا ببینم داستان چی بوده ...

جک (با بازی درخشان  Benicio Del Toro ) یه خلاف کار سابقه داره که به راه خدا و دین مسیح برگشته و به شکل خشکی ایمان داره ... یه وانت برنده شده که کار خدا میدونه ... یک زن رنج کشیده و یک دختر و پسر نحیف کوچیک داره ...
پال ( Sean Penn  ) یه مریض قلبی که وقت چندانی برای ادامه زندگی نداره و همسرش میخواد ازش یه بچه داشته باشه ... که البته راهش از طریق لقاح مصنوعی نطفه پال ممکن میشه اونم حدود سه ماه بعد از مرگ پال ...
کریستینا ( Noami Watts ) و مایکل _ که آرشیتکت هم هست !_ با دو تا دخترش زندگی نسبتا خوبی رو بعد از ترک مواد دنبال میکنه ...

جک با وانت اهدا شده از طرف خداوندش مایکل و دو دختر شیرینش رو زیر میگیره و فرار میکنه ... ... بعد از اونکه میفهمه هر سه مردن بی اعتنا به خواهش های همسرش خودش رو تسلیم میکنه ...
مایکل مرگ مغزی شده و کریستینا بر خلاف اکثر مردم غیور و قهرمان پرور کشورمون ؛ ( که منو یاد شاهکار ! آقای کیانوش عیاری : بودن یا نبودن می اندازه که پنجشنبه پیش سینما یک با تمجید های آقای کیومرث پور احمد پخش کرد و منم ترجیح دادم بجاش فوتبال کانال 3 رو ببینم !!) قلبش رو میده که پیوند بزنن ...
پال به زندگی بر می گرده و می بینه که زنش هنوز هم میخواد اون بچه رو داشته باشه اگرچه شرایط عوض شده ... زن به فکر خودشه ...
وانت فرخته میشه و با پولش یه وکیل جک رو آزاد می کنه ... جک مدام با عذابی همراهه که رهاش نمیکنه و میره به یه جای دور از خانواده اش که تنهایی تقاص پس بده ...
پال به دنبال کریستینا است تا ازش تشکر کنه ... موقعیت چند باری اونا رو به هم نزدیک میکنه و بیشتر از اون سماجت پال باعث میشه که خودش رو علاقه مند به کریستینا ببینه ... کریستینا شنا میکنه و دوباره مواد مصرف میکنه ... کریستینا هم به پال علاقه مند میشه ... پال میفهمه که پیوند بهش جواب نداده و ترجیح میده بیرون از بیمارستان زندگی کنه تا با یه مرگ فجیع بمیره ... پال از این موضوع به کسی چیزی نمیگه ... پال و زنش مسالمت آمیز همدیگه رو ترک میکنن ...
مدتی از زندگی مشترک کریستینا و پال  که میگذره کریستینا یاد مایکل و دختراش می افته و یاد اون پدر نامردی که زده و فرار کرده ... اون میخواد جک رو بکشه ...

تو یه متل جک رو پیدا میکنن ... اونجا اتاق میگیرن و صبح پال به سراق جک میره و اون رو به یاد جریان می اندازه و کنارش سه تا تیر شلیک میکنه و میگه که بره و ناپدید شه ...پال به کریستینا میگه که جک رو کشته ... پال حالش خوب نیست ...  جک هم که خودش رو مستحق مجازات میدونه شب برمیگرده و از پل میخواد که بهش شلیک کنه ... توی درگیری کریستینا جک رو با آباجور ( چون  ÷ رو پیدا نکردم ج زدم بجاش !)  میزنه و جک هم مجازات رو می پذیره ... در همین حال پال به قلبش (در واقع قلب جوش نخورده مایکل ) شلیک میکنه و به درگیری پایان میده ... ... جک این بار رانندگی میکنه که پال رو نجات بده ... به محض رسیدن هم خودش رو به جرم قتل پال معرفی می کنه ... خون O+کریستینا کمکی به پال نمیکنه ... کریستینا حامله است ... جک آزاد میشه ... پال هم می میره ... ...

پال که ذهنی منطقی داره در حال مرگ به این فکر میکنه که اون 21 گرم که از وزن آدم ها وقت مردن کم میشه چیه و کجا میره ؟ ..........

 

فیلم 21 گرم فیلمی است که تکه های مختلف یه داستان بدون اینکه با هم تناقض داشته باشن خارج از روند زمانی و بدون رعایت دستور زبان سلسله مراتبی گذشته حال آینده  به سلیقه کارگردان و تدوینگر نقل میشن ... در این شیوه مخاطب همون طور که فیلم رو دنبال میکنه در ذهن خودش قطعاتی رو که دیده به شکل منطقی یه داستان دوباره مرتب میکنه و به یه لذت ضمنی ناشی از حل یه مسئله ؛ علاوه بر لذت دیدن فیلم و دریافت داستان یا پیامش می رسه ... چیزی که کاملن با تکنیک فلش بک های بازگشتی فیلم (Momento) با بازی برد پیت و داستانی معمولی از آدمی که به سبب بیماری حافظه بلند مدت نداره و خودش رو عمدا گول میزنه تا یه نفر رو به قتل برسونه ؛ متفواته ... به نظرم این نوع تدوین نوع متعالی تریست که به هر چه خوانا تر شدن مفهوم کلی فیلم و توجه دادن مخاطب به شخصیتها و  گذشته و آینده شون کمک موثری میکنه و صرفا یه تکنیک یا تروکاج ( باز هم  ج !) جدای از متن فیلم نیست ...

ضمنا موسیقی فیلم هم موسیقی خوبی بود ...

minimalist
پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳

دو سال گذشت ...

امروز چراغ قرمز دومین تولدش رو هم میگذرونه ... دو سال گذشته ... عجب .
حالا بعد از دو سال چراغ قرمز  به نظر میرسه که تعطیل شده و اش یه افسر به رتق و فتق امور میپردازه ! ... چیزی که مهمه اینه که همیشه یه تامل داشته باشم به اندازه یه چراغ قرمز از حرکت بایسم و تو این فاصله ... ... ... آره فاصله .


امروز تو اتاقم به هر چی که نگاه میکردم یه کار نا تموم و دیدم ... کتابای نصفه خونده شده ... پایان نامه نصفه ...ساز نصفه زده ...  حتی فیلمای نیمه دیده شده ... ... هيچ وقت از انجام کارا و چسبيدن بهشون خوشم نميومده ...خيلی ها رو تو اين کار احمق ديدم ...  هی فاصله گرفتم و خيلی کارا رو ديگه دنبال نکردم ... حالا ديگه وقتشه بفهمم اين فاصله گذاری ها خوب بوده يا نه .

 

تولدته چراغ گنده قرمز من . سبز نباشی !

minimalist
جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳

وقايع اتفاقيه .

............................

قير قير ... ... هرچی اينتو نوشته بودم پاک شده ديگه هم حوصله دوباره نوشتنش و ندارم ... ... ... ... بعد از اينهمه مدت يه بار هم نوشتيم ها !

minimalist
چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢

محصول مشترک زندگی مشترک

 

يه ماه کار برای يه همچين کاری خيلی کمه اما چه ميشه کرد که درک همه بيش از اين نبود ... کاش يه موقعی بياد که از کار صددرصد راضی باشيم ...

Alireza Akoundi & Sara Solaimanian

minimalist
چهارشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٢

 

 

.. چه اصراری داره اين لاريجانی که گند همه چيز و در بياره ... حتی کمک های مردمی ... البته مجری پفيوز رو هم نبايد نديده گرفت ..

minimalist
شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

پيش طرح

 

minimalist
جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

حتی گله هم ...

بچه تر كه بود , فكر ميكرد بايد اخم كنه .. مث همه آدماي جدي ...كاش  مث آدماي جا افتاده صورتش خطهاي عميق داشته باشه ... كاش سبيلش پرپشت شه مث يكي  ... تركيب صورتش  قوي باشه مث يكي ديگه ... بدون اينا كه نميشه آدم ,‌ آدم گنده اي باشه, جا افتاده و كاردرست  ... يكي كه مث بقيه از هرچي جلوشه تعريف نكنه ...زندگی رو بفهمه ...  وقت كشي بده رو بفهمه ... دنبال يه چيزي باشه كه ارزش زندگي كردن و داشته باشه ... بزرگ زندگي كنه , واسه خودش و همه خوب باشه .. خيلي خوب باشه ...

اين آدم بايد اخم ميكرد ... نوروز هفتاد و چند و كه همه ميبينن نمي ديد ... با اين و اون وانميستاد بيخود حرف بزنه و بخنده ... كافه گلاسه رو نميدونست ... الكل ‌؟ .. دود ؟‌ ... ... هيچ چيز تازه اي تو زندگيش لازم نداشت كه حتي امتحان كنه ... براش همه چي معني داشت ...كتاب ميخوند و اخم ميكرد ...

 

هر روز كه گذشت اخمو تر شد اين آدم ... حتي كسي ازش نمي پرسيد ساعت چنده ... همه چيز آدماي ديگه رو ميفهميد و طرد ميكرد ... همه گنديهاشون و ميفهميد ... اخمو بود اما دلش براي همه ميسوخت ... ميخواست ديگران اون جوري نباشن ... اما دلش براي خودش هيچ وقت نمي سوخت

 

‹‹ نفس عميق››  و ديدين ؟ ... فضاي فيلم,  وسط قصه ي  خيلي از آدماي نسل ما ست . آدمايي كه ديگه چيزي براشون مهم نيست ... از چي ‌نميدونن,  اما حتي گله هم ندارن ... ديگه مهم نيست ... هيچي مهم نيست ... زندگي آدما خيلي عجيبه . قابل پيش بيني نيست ... يه ذره خوشي ؛‌ـ خوشي اي كه ناراحته , كه واقعي نيست ـ بهاش شايد غرق شدن باشه ... شايد هم رفتن تو يه توده بيشكل از يه مه از نامعلوميت ...

 

... امروز اخموي سابق فقط يكي دو تا خط كمرنگ تو قيافه شه ,...  يادگاري كه ميشه نديده اش گرفت ... شايد بره يه جايي كه ازش دعوت كردن,  طنز بنويسه ... همه ازش چيز ميپرسن ؛ حتي دستشويي كجاس ...  بهترين فكراش و هم به كار ميندازه كه زمين يه يارو رو , كه الان توش كشاورزي ميكنن , اونقدر خوب تفكيك كنه كه از توش چهار تا بيشتر ويلا در بياد ... يا تو زمين يكي ديگه , كه قبلا قرار بوده از وسطش كمربندي رد شه و حالا كمربندي از صد متر اون ورترش, از فضاي سبز رد ميشه , برج بسازه ... يا يه دستي ببره  تو ويلاي يه ياروي ديگه تو لواسون  كه دوساله طراحيش نون چند تا خانوار و تامين كرده  و اجراش هم دو سه سال طول ميكشه ...

 

نه حتي گله هم ...

minimalist

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]


تا حالا نفر پشت چراغ قرمز گيركردن


اين عكسهام رو ديدين

تمام عكسهاي بلاگ ازخودمه لطفا اگه استفاده مي كنين خبر بدين عيب نداره


آرشيو طوري


يك كلاغ چل كلاغ
فلسفه كله پاچه
سؤال
دو ايستگاه خداحافظي
من تسليم شده بودم
بازخواني يك صبح معمولي 1
بازخواني يك صبح معمولي 2

خانه
آرشيو
پست الكترونيك






: لينكهاي عام المنفعه


احمد شاملو
فروغ فرخزاد
IMDB Cinema
Artcyclopedia
Artchive
سخن
كاپوچينو
كتاب سياوش
فروغ
نقشه راهنماي تهران

: اينارو نيگا


کرگدن سلطان است
چخوف منو نديدي ؟
ليلا صادقي
نيم سايه
عاقلانه
گوشه گيرداده
نويسه
كافر خداپرست
آبجي كوچيكه با داداشش
گور به گور
سروش
منيرو روانيپور

: اينا رو هم


Cyber Architect
شلمنانه ها
شبديزانه
گيله مرد
گاهنامه
اهالي سورمه
سالاد گرافيك
رسپينا
چه ميدونم
غبار افکار
وبلاگ دانشجويان


عكسهاي سفر من به شوش و شوشتر




نتيجه سفر دانشجويان كانادايي رشته media به ايران


Window to Iran



حاجيتون روز 18 اسفند 56 ، كه معلوم نيست سال چه جانوري بوده، ديده به جهان گشوده ودر بيشتر شبها ديده از جهان فرو مي بندد . در دانشكده هنرهاي زيبا زيادي پلكيده است و به مجرد اينكه حوصله پيدا كند پايان نامه اش را ميدهد معمار ميشود آمين